چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390
نویسنده: علیرضا ابوترابی طبقه بندی: اخلاق و عرفان،
خود حاج محمد رضا درباره سفر حج خود می گفت:
سال ها پیش، برای نخستین بار به زیارت شاهزاده محمد در منطقه درب گنبد رفته بودم. آن جا به ضریح امامزاده چسبیدم و عرض کردم:
چند ماهی از این ماجرا گذشت و ایام حج نزدیک می شد. حاجی ها آماده سفر بودند. کاروان ها مقدمات را فراهم کرده بودند و یکی یکی عازم می شدند. شبی در خانه به صدا درآمد.
آشنایی بود که می گفت:
« فلان کس بیماری قلبی دارد و به او اجازه حج نداده اند. بلیت هواپیما هم برایش صادر شده، ولی نمی گذارند برود. تو حاضری بروی؟ »
گفتم: آری.
مقدمات کار خیلی زود و آسان فراهم شد. نزدیکان گله می کردند که چرا ثبت نام برای حج کردی، ولی به ما نگفتی.
می گفتم: « ثبت نام نکرده ام. الان جور شده... »
خلاصه به جای آن بنده خدا که به خاطر ناراحتی قلبی نتوانسته بود برود، من عازم حج شدم.
چون مقدمات حج من ناگهان فراهم شده بود، آموزش ندیده بودم. در جده خواب دیدم که کسی شانه های مرا گرفته بود و می گفت:
به من طواف یاد می داد و می گفت چنین کن و چنان نکن! بعد هم مرا برد و همه جاهای لازم را نشانم داد و اعمال لازم را به من آموخت؛ منی و عرفات و صفا و مروه. بعد به من گفت:
از خواب که بیدار شدم، از یکی از همسفرانم به نام حاج حسن پرسیدم:
« اعمال حج چنین و چنان است؟ »
گفت: « از کجا می دانی؟ »
خوابم را برایش تعریف کردم. او چندمین بار بود که به حج می آمد.
گفت: « درست است. اعمال حج همین گونه است. » روحانی کاروان هم تأیید کرد که اعمال همین گونه درست است.
در حال طواف و اعمال دیگر هم گویا همان شخصی که به خوابم آمده بود، شانه های مرا گرفته و صدایش در گوشم بود.
اتفاق جالب دیگری که برایم افتاد، توفیق بوسیدن حجرالاسود بود. در آن ازدحام جمعیت و شلوغی، حال توسلی دست داد و خواستم که به نحوی بتوانم حجرالاسود را ببوسم.
ناگاه جمعیتی که جلوی حجرالاسود جمع شده بود و یکدیگر را هل می دادند، شکافته شد. گروهی به سمت چپ و گروهی به سمت راست رانده شدند و من فوری خودم را به حجرالاسود رساندم و زیارت کردم. همین که سرم را از سنگ جدا کردم و عقب کشیدم، جمعیت به هم رسید و دوباره مثل اول شد. شاید اگر لحظه ای دیرتر عقب می کشیدم، گردنم می شکست.
خود حاج محمد رضا می فرمود:
حاج محمد رضا می فرمود:
حدوداً سال 1352 بود که همراه آقای یونسیان و همسر ایشان به مشهد مقدس مشرف شدیم. در حسینیه همدانی ها منزل گرفتیم و سپس برای زیارت و اقامه نماز ظهر و عصر، به حرم حضرت ثامن الائمه امام رضا علیه السلام رفتیم. وقتی به منزل برگشتیم، خانم یونسیان پرده ای وسط اتاق زد تا استراحت کند. خود آقای یونسیان هم بالشی زیر سرش گذاشت و خوابید.
من که تازه از حرم آمده بودم، حال خوشی داشتم و با وضو مشغول دعا شدم. در همان حال به سجده افتادم و برای همه موجودات دعا کردم. و در میان دعاها عرض کردم:
همان طور که در سجده بودم، عالم دیگری پیش چشمانم هویدا شد و صدایی به من گفت:
سرم را که بلند کردم، صورتم سوخت و درد شدیدی همه صورتم را فرا گرفت.
آقای یونسیان را صدا زدم. بیدار شد و تا صورت سوخته مرا دید گفت:
« چرا این طور شده ای؟ »
گفتم:
گفت: برویم دکتر.
گفتم:
گویا بدنم را تکه تکه کرده بودند و نمک زده بودند؛ درد می کرد و می سوخت. نماز مغرب و عشا را به سختی خواندم؛ در حالی که بدنم می لرزید.
شب هنگام خوابیدم. در عالم خواب به راز و نیاز پرداختم و عرض کردم:
همان وقت از خواب بیدار شدم و با همان حال ناخوشی که داشتم، بلند شدم وضو گرفتم و نماز آیات خواندم و دوباره خوابیدم. هنگامی که برای نماز صبح بیدار شدم، دیگر درد نداشتم، ولی زخم سوختگی ای که در صورتم پدید آمده بود، هنوز باقی بود و سه ماه طول کشید تا خوب شد.
البته پس از گذشت سال ها، هنوز هم اثری از آن در صورتم باقی مانده است.
من یک کلام دعایی کردم که نباید می کردم و سه ماه گرفتاری کشیدم. و بعد نماز آیات خواندم تا سلامت خود را باز یافتم. هم غضب خداوند را دیدم و هم لطف خداوند را.
حاج آقای الطافی میفرمود:
روزی در منزل خودمان می خواستم وارد اتاق شوم. بر پله های سنگی ایوان که پا گذاشتم، به گوش خود شنیدم که سنگ به صدا درآمد و گفت:
با گوش خودم این را شنیدم؛ یعنی این که از خواب غفلت بیدار شوید! این دنیای خاکی، خاک می ماند و به آنان که «خاکی» باشند، «پاکی» می ماند.
کوه و دشت، سرانجام کوه و دشت خواهند بود، ولی برای انسان ها ایمانشان باقی خواهد ماند. دنیا دکانی است برای کسب؛ دکان باقی می ماند، ولی برای کاسب همانی خواهد ماند که کاسبی کرده و با خود به منزل برده است.
باز ایشان فرمودند:
یک روز صبح، لب ایوان منزل نشسته بودم و منتظر حاج خانم بودم که صبحانه بیاورد. در همان حال به درختان و گل های باغچه توجه کردم و در دل و جان دیدم که همه خوش بو و خوش رو، با لب خندان، هم صدا می گویند:
در همان حال که بودم، به گل گفتم:
« ای گل، تو گل بهشتی! »
اما پاسخ داد:
« من از آب و گلم، گل بهشت مال دل است. »
باز ایشان فرمودند:
مدت کوتاهی پیش از انقلاب، یک شب در حال خودم متوجه شدم که آسمان ها پر از گرد و غبار و طوفان است و بلا همه آسمان را در برگرفته، ولی اثر آن دامنگیر زمین نمی شود و هیچ آسیبی به زمین نمی رسد.
متوسل به وجود مقدس حضرت زهرا (سلام الله علیها) شدم و علت این امر را جویا شدم.
حضرت فرمود:
و نیز ایشان نقل می فرمودند:
یک سال، در شب شام غریبان حسینی، در منزل یکی از دوستان، مشغول عزاداری بودیم. در میان عزاداری به یاد اهل بیت و کودکان آواره و سرگردان حضرت سیدالشهدا علیه السلام افتادم و به رفقا گفتم:
دوستان پذیرفتند و همگی به راه افتادیم. به بیابان که رسیدیم، مشغول عزاداری و ذکر مصیبت شدیم. در آن حال درختی توجه مرا جلب کرد، خیره شدم و به چشم خود دیدم که شاخ و برگ آن درخت هم اشک می ریزد و عزاداری می کند.
آقا میفرمودند:
صبح جمعه ای برای زیارت اهل قبور به باغ بهشت همدان رفتم.
نخست بر قبر مطهر مرحوم آخوند ملا علی همدانی حاضر شدم. نزدیک قبر ایستادم و گفتم:
با گوش خود شنیدم که صدای مرحوم آخوند از قبر برخاست و گفت:
« اول به شهدا سلام بدهید؛ چون کاری که آن ها کرده اند، ما نکرده ایم. »
حاج آقا میفرمود:
هنگامی که از ناحیه آپاندیس دچار ناراحتی شده بودم، خیلی درد می کشیدم و اذیت می شدم. در خواب، امام رضا علیه السلام را دیدم.
حال خود را باز گفتم. آقا فرمود:
بعد دستی به سینه و شکمم کشیدند.
پرسیدم:
« کی باید عمل شوم؟ »
فرمود:
از خواب برخاستم، ولی درد آپاندیس دیگر نبود.
همچنین حاج آقا میفرموند:
شب جمعه ای پیش از طلوع آفتاب در گردنه اسد آباد، رو به کربلا ایستاده بودم و سرگرم زیارت مولایم حسین علیه السلام بودم.
به چشم خودم دیدم که نوری چون نور ماه شب چهارده از جانب کربلا برخاست. سپس از مغرب به مشرق رفت و خورشید طلوع کرد. حیران ماندم که آن نور چه بود و این نور خورشید چیست.
در آن حالت متوسل شدم و جواب گرفتم که :
این، نور ولایت است که نخست طلوع می کند و با نور او همه عالم روشن می شود. نور همه عالم و حتی نور خورشید هم از اهل بیت(ع) سرچشمه می گیرد.