تبلیغات
معارف.توحید.اخلاق.اعتقادات.عرفان - خاطرات و كرامات از جناب الطافی (ره)

معارف.توحید.اخلاق.اعتقادات.عرفان

دین زیباست چون خدا زیباست

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390

خاطرات و كرامات از جناب الطافی (ره)

نویسنده: علیرضا ابوترابی   

خاطرات و كرامات از جناب الطافی (ره)-1

فضیلت « بسم الله » گفتن

قبل از انقلاب، یکی از روحانیون به نام آقا شیخ جواد کربلایی همراه با آقای علی یونسیان و دو نفر دیگر از دوستان آمده بودند منزل حاج محمدرضا. وسیله آن ها یک ماشین مدل بالا و نو بود.
 سویچ را در ماشین جا گذاشته بودند. هنگام رفتن هر چه تلاش کردند نتوانستند در ماشین را باز کند. قفل های ماشین هم آن قدر کامل و پیچیده بود که به این سادگی باز نمی شد.
 نمی دانستند چه کنند. به حاجی خبر دادند و کسب تکلیف کردند. حاجی فرمود:

« ناراحت نباشید، در باز می شود. »

خود حاج محمد رضا به طرف ماشین رفت و دستگیره در راننده را گرفت و گفت:

« بسم الله الرحمن الرحیم »

ناگاه در باز شد. حاجی خود می فرمودند:

« این برای من درس بود؛ چرا که بسم الله الرحمن الرحیم هر در بسته ای را باز می کند و این تنها یکی از فضیلت های بسم الله است. »

حاج محمد رضا در باره فضیلت بسم الله می فرمود:

« بسم الله یعنی به نام خدا. با این حال خود خدا هم کلامش را با بسم الله آغاز می کند و در آغاز سوره های قرآن می فرماید:
 بسم الله الرحمن الرحیم. حتی خداوند تمام هستی را با بسم الله خلق کرده است. در روایات آمده است که هنگامی که آسمان و زمین در حال لرزش بود، از سوی خداوند به قلم امر شد:
بنویس تا از خداوند جواب بیاید. قلم از خوف خدا ترک برداشت و جواب آمد که بنویس: بسم الله الرحمن الرحیم. پس زمین و آسمان از لرزش باز ایستاد و آرام گرفت.
بسم الله گفتن، اجازه گرفتن از خداست. پس در آغاز هر کار باید بسم الله گفت. آن کس که در مسیر بندگی پا گذاشته، اولین کلامش بسم الله است و یک فضیلت آن همین است که او را به خدا می رساند. »
 

 

 

دفع خطر به احترام امام حسین(ع)

اوایل انقلاب حاج محمدرضا الطافی مهمان دوستان کوهدشتی خود می شود و به لرستان می رود؛ ایام دهه نخست محرم و عزاداری سالار شهیدان. روز تاسوعا به روستایی دعوت می شوند. حاج آقا همراه با حاج محمد رضا تیموری و دیگر دوستان سوار ماشینی می شوند و راه روستای میزبان را در پیش می گیرند.
از قضا پشت سر آنان مینی بوسی هم پر از مسافر به راه می افتد. در میانه راه، مینی بوس که عازم روستای دیگری است، برای تغییر مسیر به سمت راست می پیچید، اما سرعت زیاد آن باعث می شود که در حال پیچیدن، واژگون شود.

سرنشینان وسیله نقلیه حاج آقا متوجه این حادثه می شوند و راننده به سرعت به عقب باز می گردد تا کمکی بکنند. صحنه حادثه آن قدر ناگوار بوده که گمان می بردند حتماً بسیاری از مسافران مینی بوس جان باخته اند؛ همه صندلی ها واژگون و همه شیشه ها شکسته بوده. اما حاج آقا می گوید:

« این ها چیزی شان نشده، سالمند. »

کمک می کنند و مسافران را یکی یکی بیرون می آورند؛ همه صحیح و سالم. حاج محمد رضا تیموری ازحاج آقا می پرسد:
« شما که ندیده بودید، از کجا پی بردید که این ها سالم هستند؟ »
حاج آقا در پاسخ می گوید:

« من باور داشتم که چون امشب شب عاشورا است، خداوند به احترام امام حسین علیه السلام به زمین امر کرده که این ها طوری نشوند. دانستم که به برکت عزاداری های عاشورا سالم خواهند ماند.»

آری، به راستی اگر کسی به مقام و منزلت آن حضرت و ارزش عزاداری برای آن جناب واقف باشد، انتظاری جز این هم نخواهد داشت.
 


جناب الطافی نشاط  در محل کار- عکاس آقای وفایی


موشک وسط خانه شما!

آقای مهدی معماریان نقل میکند:
زمان جنگ و موشک باران ها، روز پنجشنبه ای قبل از ظهر تلفن مغازه به صدا درآمد. گوشی را برداشتم، حاج محمد رضا الطافی بود؛ زنگ زده بود احوالی بپرسد.
 پرسیدم: کجا هستید؟
 گفتند:
« تهران همراه با دو نفر از دوستان عازم مشهد هستیم. »
 درخواست کردم که برای ناهار به منزل ما بیایند و بعد از ناهار بروند. حاجی پذیرفت و من به خاطر ایشان چند نفر دیگر از دوستان را هم تلفنی برای ناهار دعوت کردم.
نزدیک ظهر حاجی و همراهانش آمدند مغازه و با وسیله ای که همراهشان بود، رفتیم به طرف خانه ما. در میان راه با هم صحبت می کردیم، اما همین که ماشین به سر کوچه ما رسید. حاجی ساکت شد؛ دستش را به سوی آسمان دراز کرد و چیزی گفت که من متوجه نشدم.
 بعد هم تا به خانه رسیدیم سخنی نگفت.
معمولاً این طور فرصت ها که دور هم باشیم، نماز را به جماعت می خوانیم. آن روز هم من سجاده ای برای حاج محمد رضا پهن کرده بودم تا دیگران هم پشت سر او بایستند و نماز را به جماعت بخوانیم.
سجاده حاج محمد رضا کنار پنجره بود. حاجی خودش سجاده را حدود دو متر عقب کشید و از پنجره دور کرد. من تعجب کردم و پرسیدم:
« حاج آقا، چرا سجاده را عقب کشیدید؟ »
گفتند:
« حاجی جان! منزل شما امروز در خطر است! »

خلاصه، نماز جماعت اقامه شد. در رکعت آخر نماز عصر بودیم که ناگهان صدای برخورد یک موشک همه جا را لرزاند و شیشه های اطاق شکست. پیدا بود که اگر حاجی عقب تر نایستاده بود، هم خودش و هم ردیف پشت سرش همگی زخمی می شدند و از تکه های شیشه در امان نمی ماندند.

من نگران خسارت های موشک بودم. از این رو، به پسرم جلال گفتم:
« برو ببین موشک کجا خورده؟ خدا کند به بیمارستان نخورده باشد! »
 حاج محمد رضا الطافی حرف مرا که شنید، با لهجه شیرین همدانی به جلال گفت:
« بیا این جا پسر جان! »
 و بعد رو به من کرد و گفت:

« من این موشک را وسط خانه شما دیدم. پس از خدا خواستم که موشک در زمینی بخورد که نه انسانی کشته شود و نه ساختمانی خراب شود. حاجی جان! این طرف کجا زمین خالی هست؟ »

من کمی فکر کردم و گفتم:
« پشت خانه ما مدرسه بزرگی هست که به مدرسه آمریکایی ها معروف است. » پسرم جلال رفت حال و خبری بگیرد. وقتی برگشت، گفت که موشک در وسط حیاط مدرسه به زمین خورده؛ بین دروازه شمیران و سه راه مجاهدین. نه آدمی شهید شده بود، و نه ساختمانی خراب شده بود. تازه متوجه شدم که قبل از ظهر، سرکوچه حاج آقا چه گفته بود و چرا دستش را به آسمان بلند کرده بود.
 

 

سیب های صلواتی

همچنین آقای مهدی معماریان نقل میکند:
یک شب حاج محمد رضا الطافی در منزل ما بود و من مقداری سیب شمیرانی از یک فروشنده دوره گردی که چرخ طوافی داشت، خریده بودم.
حاج محمد رضا چند تا سیب را با میل و رغبت پوست کند و خورد. در حال خوردن سیب ها لبخند هم می زد. پیدا بود که علاقه ویژه ای به آن سیب ها دارد که با اشتها و لبخند از آن ها می خورد.
این باعث شگفتی من شد و پرسیدم:
« خنده شما برای چیست؟ »
گفت:
« این سیب ها را از کجا خریده ای؟ »

گفتم: « از یک دوره گرد. منظور شما از این سؤال چیست؟ »
حاج محمد رضا گفت:

« آن دوره گرد خودش صاحب باغ بوده است و هر کدام از این سیب ها را با صلوات ( بر محمد و آل محمد علیهم السلام) از درخت چیده است. »

 گفتم: « پس بروم و باز هم از این سیب ها بخرم. »
 حاجی گفت:

« چون اسرارش برای تو فاش شده، دیگر او را نخواهی دید. »

همین طور هم شد؛ فردای آن شب و پس از آن، هر چه در اطراف محلی که سیب خریده بودم گشتم، آن طوافی سیب فروش را پیدا نکردم.
 


سفر کربلا

باز آقای مهدی معماریان نقل میکند:
حدود سال 60، در بحبوحه جنگ، همراه مرحوم حاج حسن توکلی فرشچی به مشهد مشرف شده بودم که به من گفت:
 « تو چند سفر به کربلا خواهی رفت. سفر اولت را به نیابت از پدرت برو. » پرسیدم:
 کی می روم؟
 گفت: « دو ماه دیگر. »
خیلی تعجب کردم؛ چون زمان جنگ بود و رفت و آمد به عراق اصلاً ممکن نبود. اما یکی دو بار از حاج محمد رضا الطافی شنیده بودم که می گفت:

 « امام حسین علیه السلام به من فرموده اند که هر وقت خواستی بیایی کربلا، بیا گردنه اسدآباد و سلام بده. »

مدتی پس از سفر مشهد، به همدان رفتم. هنگامی که می خواستم برگردم، حاج محمد رضا فرمود:

« فردا، شب جمعه است. اگر بمانی، با هم می رویم گردنه اسدآباد زیارت امام حسین علیه السلام. »

 پذیرفتم و ماندم. عصر پنجشنبه به اتفاق هشت، نه نفر دیگر رفتیم گردنه اسدآباد و مشغول خواندن زیارتنامه شدیم. حاج محمد رضا حدود پنج متر دورتر از دیگران ایستاده بود. رفتم کنار او ایستادم؛ خیلی ساده سلام می داد.
 بعد که سلامش تمام شد. با انگشت گنبد و گلدسته حرم ابا عبدالله را به من نشان می داد و البته من کور دل چیزی نمی دیدم.

بعدتر که حساب کردم، متوجه شدم این اتفاق 59 روز بعد از آن روزی بود که آن همسفر، در مشهد به من گفته بود: « دو ماه دیگر به کربلا خواهی رفت. »
زیارت امام حسین علیه السلام از گردنه اسدآباد، از اعمال حاج محمد رضا است. سال 1378 که قصد کربلا کردم، به حاج محمد رضا الطافی هم عرض کردم:
 « حاج آقا، مایل هستید با هم به کربلا برویم؟ »

گفت:

« به من فرموده اند که تا هنگامی که راه کربلا کاملاً باز نشده، هر وقت خواستی به کربلا بیایی، بیا گردنه اسدآباد و به ما سلام بده. از این گذشته من هر شبی که نیت کنم و بخوابم، روحم در کربلا مشغول زیارت است. »

جالب این است که در حدود سال 1360، روزی حاج محمد رضا به من گفتند که:

 در این گردنه که ما به امام حسین علیه السلام سلام می دهیم مسجدی بنا خواهد شد.

 مدتی پیش که به گردنه اسدآباد رفته بودیم دیدیم که دقیقاً همان جایی که حاج محمد رضا می ایستد و مشغول زیارت می شود، به تازگی مسجد ساخته اند.
 

 


دو رکعت نماز مقبول!

و نیز ایشان نقل میکند:
یکی از بستگان سببی ما، سیدی است در کسوت روحانی. یک بار که از قم به تهران آمده بود، مهمان ما شد.
اتفاقاً همان شب حاج محمد رضا الطافی هم منزل ما بود و گروه دیگری از دوستان هم برای دیدن حاج محمدرضا آمده بودند و همه پای صحبت حاج محمد رضا نشستند. هنگامی هم که اذان مغرب را گفتند، نماز جماعت به امامت حاج محمدرضا الطافی برگزار شد و همه اقتدا کردند.
آخر شب، همه رفته بودند و خانه خلوت شده بود. حاج محمد رضا به من گفت:

 « یکی از آقایان که به من اقتدا کرده بود، وسط نماز پشیمان شده بود که چرا به من اقتدا کرده. »

از حاجی پرسیدم: « کدام یک از آقایان؟ »
 گفت: نمی دانم. کسانی که آن شب منزل ما بودند. همگی حاج محمد رضا را می شناختند و بارها پشت سر حاجی نماز خوانده بودند. از این رو، حدس زدم که آن شخص تازه وارد بوده. وقتی از بنده زاده ها پرس و جو کردم، معلوم شد که تنها کسی که تازه وارد بوده، همان سیدی است که از قم آمده بود و آن شب مهمان ما بود.
در آن شب، هم حاج محمد رضا و هم آن برادر روحانی در منزل ما خوابیدند. حاج محمد رضا راهی مشهد بود و صبح بسیار زود رفت.
 سر سفره صبحانه از سید پرسیدم: « حاج محمد رضا چطور آدمی بود؟ »
 گفت: « آدم بسیار خوبی بود، اما... من در وسط نماز از این که به او اقتدا کرده بودم پشیمان شدم. »

 خود سید، بی آن که خبری از گفت و گوی شب پیش من و حاج محمد رضا داشته باشد، همان چیزی را گفت که حاج محمد رضا گفته بود.
ما با شنیدن این حرف او، خندیدیم. علت خنده ما را پرسید، من هم حرف های دیشب حاج محمد رضا را برایش بازگو کردم. با شنیدن این حرف، خیلی ناراحت شد و دستش را روی دست کوبید و با حسرت گفت:
« اگر قرار بود دو رکعت از نمازهای ما قبول بشود، خود ما خرابش کردیم! »
 

آقا فرموده خودت را خسته نکن!

ایشان نقل کردند:
یک شب که حاج محمد رضا الطافی منزل ما بود، مثل همیشه دوستان جمع شده بودند و به صحبت های حاجی گوش می دادند. آن شب به قدری جمعیت زیاد بود که من به ناچار جلوی در اتاق نشسته بودم.
از قضا چند نفر از بستگان هم آن شب مهمان ما بودند، ولی خریدار حرف های حاجی نبودند و توجهی نمی کردند.
موضوع صحبت های آن شب، خداشناسی بود و ما هم گوش می کردیم. وسط مجلس، من احساس کردم پرده کنار من تکان خورد و کسی وارد شد.
کسی را ندیدم و توجهی هم نکردم، اما همان طور که به حرف های حاج محمد رضا گوش می کردم، خودم را جابه جا کردم تا برای شخص تازه وارد جایی باز شود. در همین هنگام، بی هیچ مقدمه و هیچ زمینه ای، حاج محمد رضا صحبت های خودش را قطع کرد و من تعجب کردم.

پس از آن که مجلس تمام شد و مهمان ها رفتند، علت رفتار حاج محمد رضا را پرسیدم که چرا یک دفعه سخن خود را بریده. حاج محمد رضا گفت:

« در حال صحبت که بودم، جوانی از در وارد شد و کنار شما نشست و گفت: « آقا فرموده خودت را خسته نکن! »

 عرض کردم: « من هم متوجه آمدن کسی شدم، حتی برای او جا باز کردم، ولی کسی را ندیدم. »
 


تاریکی مال خمس نداده!

آقای مهدی معماریان نقل میکردند:
یک شب حاج محمد رضا الطافی در منزل ما بود و مثل همیشه صحبت می کرد و ما همه گوش می دادیم. اما صحبتش بریده بریده بود و از آن بیانی که ما از حاجی سراغ داشتیم، خبری نبود. در حقیقت هیچ نتیجه ای از سخنان آن شب حاج محمد رضا نگرفتیم و این باعث شگفتی بود، اما حرفی نزدیم.

صبح روز بعد، خود حاجی گفت:

 « در خواب به من گفتند: تو امروز در فلان قسمت بازار یک لیوان آب خنک خوردی. کسی که یخ درون آب ریخته بود، خمس نداده بود و باعث تاریکی( دل) تو شد. »

 

 


خیلی غیبت می کند!

هم ایشان نقل میکند:
یک بار سر سفره شام، یکی از مهمان ها کفگیر را برداشته بود و برای حاضران برنج می کشید. به حاج محمدرضا که رسید، حاجی گفت:

« من میل ندارم. »

 برنج نخورد و خود را با نان و سبزی سیر کرد. می دانستم که رفتار حاجی بی علت نیست. از این رو، صبح فردا از وی پرسیدم که چرا دیشب برنج نخوردی؟ گفت:

« به من گفتند: از دست این شخص برنج نگیر و برنجی که او می دهد نخور؛ چون او خیلی غیبت می کند. »

 

 

معجزه امام رضا (ع)

آقای معماریان می گوید:
سال 70 یکی از دوستان من، به نام آقای بصیر در مجلسی با آقای حاج محمد رضا الطافی برخورد کرد و با چیزهایی که از من شنیده بود، به ایشان علاقه مند شد.
یک بار هم حاجی را به منزل خود دعوت کرد و حاجی پذیرفت. مدتی بعد از این آشنایی، یک روز به مغازه من آمد و گفت:

« مریضی دارم که حدود یک سال است زمینگیر شده. نذر کرده ام که خودم همراه شخص عادلی به مشهد بروم و شفای مریض را از امام رضا علیه السلام بخواهم. برای این نذر حاج محمد رضا الطافی را در نظر گرفته ام. به خرج خودم ماشین می فرستم همدان تا حاجی را بیاورد تهران و از تهران به اتفاق خود مریض با هواپیما برویم مشهد دعا کنیم. از طرف من، از حاج محمد رضا خواهش کنید بپذیرد. »

من همان موقع که آقای بصیر در مغازه بود، زنگ زدم همدان و موضوع را با حاج محمد رضا در میان گذاشتم. نام و نشان آقای بصیر را هم دادم. حاج محمد رضا به آقای بصیر گفت:

« من همین جا دعا می کنم و شما هم بروید مشهد و دعا کنید. مریضتان خوب می شود. »

 گوشی را گذاشتیم و آقای بصیر رفت. بیمار خواهرش بود که فلج شده بود و از درمان او ناامید شده بودند.
حدود یک ماه بعد، دوباره آقای بصیر به مغازه آمد و در حالی که اشک شوق از چشمانش جاری بود، گفت:

 « خواهرم را به کمک شوهرش بردیم مشهد. باید او را جابه جا می کردیم؛ چون تنهایی نمی توانست حرکت کند. در حرم امام رضا علیه السلام، در قسمت زنانه نزدیک ضریح او را نشاندیم و خودمان در قسمت مردانه جایی ایستادیم که بتوانیم او را ببینیم و مشغول زیارت شدیم. چند ساعتی که گذشت، همشیره به ما اشاره کرد برویم. بعد خودش دست به ضریح گرفت و بلند شد و بیرون آمد. سه نفری تا نزدیکی فلکه آب آمدیم. همشیره خودش راه می آمد و هیچ مشکلی نداشت، ولی ما اصلاً متوجه نبودیم. گویا فراست از ما گرفته شده بود. نزدیکی فلکه آب بود که به خود آمدیم و متوجه شدیم همشیره شفا گرفته و اثری از بیماری در او نیست. »

آقای بصیر به خاطر سخن حاج محمد رضا، به شفای بیمارش امیدوار شده بود و امیدوارانه راهی حرم امام رضا علیه السلام شده بود. به همین خاطر یک گوسفند هم نذر حاج محمد رضا کرده بود.
 وقتی حاج محمد رضا بار دیگر به تهران آمد، آقای بصیر ماجرا را برای او تعریف کرد. حاج محمد رضا گفت:

« من احتیاجی به گوسفند ندارم. »

 با اصرار اقای بصیر حاج محمد رضا گفت:

 گوسفند را بیاورند منزل ما و به نام امام رضا علیه السلام سر ببرند و به ما هم گفت: « گوشتش را به مردم بدهید و مقداری هم به خود آقای بصیر بدهید. خودتان هم همان اندازه بردارید که به مردم می دهید. »



استخاره

آقای مهدی معماریان نقل میکردند:
برای خریدن ملکی در لواسانات، نزد یکی از روحانیون تهران استخاره کردم. با قرآن استخاره کرد و فرمود:
 « کاری که نیت کرده اید، نه خیر دنیا دارد و نه خیر آخرت. »

حدود یک ماه پس از آن به همدان رفتم و خدمت حاج محمد رضا رسیدم. هنگام نماز به حاجی گفتم: « نیتی دارم. خوب و بد آن را بفرمایید. »
گفت:

« بین نماز مغرب و عشا می گویم. »

 بعد از نماز مغرب، بی آن که استخاره ای به تسبیح یا قرآن کرده باشد، رو به من کرد و گفت:

« نه خیر دنیا دارد و نه خیر آخرت. »

 نیت من، خریدن همان ملکی بود که چندی پیش در نظر داشتم.
 


خود فهد با بلندگو دعوت خواهد کرد!

آقای یونسیان می گفت:
سال اولی که سفر حجاج ایرانی به عربستان سعودی ممنوع شده بود ( سال 67 )، برخی از مسئولین از این قضیه نگران بودند.
 در همان روزها، یکی از مسئولین بلند پایه در دیداری از حاج محمد رضا الطافی پرسید:
 « آیا راه مکه دوباره باز خواهد شد؟ »
 حاج محمد رضا پاسخ داد:

« بله، خود فهد با بلندگو دعوت خواهد کرد. »

یکی، دو سال بعد همین طور شد.


دفع خطر به دعای ولیّ خدا

یک بار در پایان یک مراسم عزاداری در دبیرستان رستگاران تهران، بلندگو را به حاج محمد رضا الطافی دادند تا دعا کند.
 اتفاقاً آن شب مرحوم آقای ابو ترابی و گروهی دیگر از برداران آزاده هم برای دیدن حاج محمد رضا به آن جا آمده بودند.
 شب شهادت حضرت ثامن الحجج علیه السلام بود. حاج محمد رضا در بین دعاهایی که می کرد، عرضه داشت:

« خدایا، خطر زلزله را بردار! »

 و همه آمین گفتند. فردای آن روز، حدود ساعت 10 صبح، زلزله خفیفی شهر تهران را لرزاند؛ بی آن که کم ترین خسارت جانی یا مالی داشته باشد.
 


خدایا، قدری هوا را خنک کن!

آقای یونسیان، یکی از دوستان حاج محمد رضا، می گفت:
در مرداد ماه سال 1376 همراه حاج آقا از همدان به تهران آمدیم تا حاجی در مجلسی که دعوت شده بود، شرکت کند. هنگامی که از اتوبوس پیاده شدیم، فضای ترمینال بسیار گرم بود.
حاج محمد رضا خیلی خودمانی و ساده عرض کرد:

« خدایا، ما طاقت این همه گرما را نداریم. قدری هوا را خنک کن! »

 ناگاه نسیم خنک و دلپذیری وزیدن گرفت. همان شب می گفتند دمای هوای تهران بیش از هشت درجه کاهش پیدا کرده است.
 


این کتاب نور دارد!

یک شب حاج محمد رضا الطافی مهمان دانشمند گرامی، حجة الاسلام قرائتی بود. آقای قرائتی ضمن گفت و گوهایی که با حاج محمد رضا می کرد، مقداری هم درباره کتابخانه اش توضیح داد.
 سپس به قسمتی از کتابخانه اشاره کرد و گفت:
« کتاب های این قسمت همه از اهل سنت است. »
 حاج محمد رضا با درنگ، نگاهی به آن قفسه ها کرد و گفت:

« یکی از این کتابها از کتابهای شیعه است. »

آقای قرائتی با تعجب پرسید: کدام؟
حاج محمد رضا کتابی را نشان داد، بعد آن را از لای کتاب ها بیرون کشید و به دست آقای قرائتی داد. او هم نگاهی به کتاب انداخت و دید حق با حاج محمد رضا است. با تعجب از حاج محمد رضا پرسید:
 « گفته بودید که بی سواد هستید. پس چطور نام این کتاب را خواندید؟»
حاج محمد رضا پاسخ داد:

 « این کتاب در میان کتاب های اهل سنت، هاله ای از نور داشت. »

 آقای قرائتی هم گفت: « آری، شیعه امامش نور دارد، کلامش نور دارد، کتابش هم نور دارد... »
 


مهمان امامزاده محمد

در قسمت غربی لرستان، امامزاده ای قرار دارد که در میان مردم منطقه به « شاه محمد » معروف است.
 یک بار حاج محمد رضا الطافی و چند نفر از دوستانشان برای زیارت به آن جا مشرف می شوند. پس از زیارت، تصمیم می گیرند که شب همان جا بمانند، اما هر چه جست و جو می کنند، منزل پیدا نمی کنند.
شب هنگام، مأیوس از یافتن منزل، تصمیم می گیرند در اتومبیل استراحت کنند. در اتومبیل می نشینند و شیشه ها را بالا می کشند.
 در همان حال، حاج محمد رضا رو به بارگاه امامزاده محمد می کند و خیلی صمیمی عرض می کند:

« آقا جان! شما که جا نداشتید، چرا مهمان دعوت کردید؟! »

 لحظاتی از این نجوا نگذشته بود که، کسی با سکه ای پول خرد به شیشه ماشین می کوبد تا چیزی بگوید. شیشه را پاین می کشند و آن شخص به حاج محمد رضا می گوید: « بفرمایید منزل. »

حاج محمد رضا و همراهان از اتومبیل پیاده می شوند و با راهنمایی آن شخص، وارد منزلی می شوند.
 با تعجب می بینند که تعداد رختخواب ها به اندازه آنان است؛ چهار رختخواب نو و تا نشده. شب را تا اذان صبح در آن خانه به سر می کنند. صبح هنگام برای خواندن نماز صبح به حرم امامزاده می روند.
 پس از نماز تصمیم می گیرند که بار دیگر به همان خانه برگردند، اما هر چه می گردند، اثری از آن خانه نمی یابند!

 


برکت چای!

آقای رضا یونسیان می گفت که من و آقای عرب خانی برای شرکت در مراسم چهلم فرزند حاج محمد رضا، به همدان رفته بودیم.
 قبل از رفتن به مسجدی که مراسم در آن جا برپا بود، به منزل حاج محمد رضا رفتیم. حاج محمد رضا یک قوری معمولی چای را در سینی گذاشته، همراه با سه لیوان و سه استکان، برای پذیرایی آورد. لیوان ها و استکان ها را پر از چای کرد و بعد از آن که نوشیدیم، پرسید:
« باز هم چای بریزم؟ »

من که از سؤال حاج محمد رضا تعجب کرده بودم، پرسیدم:
« مگر چایی باقی مانده؟! »
حجم آن قوری کم بود و آن همه چای در آن جای نمی گرفت، اما هنگامی که حاجی در قوری را برداشت، فقط یک بند انگشت از سر قوری خالی شده بود و هنوز قوری پر از چای بود

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :