تبلیغات
معارف.توحید.اخلاق.اعتقادات.عرفان - حکایاتی زیبا از کتاب داستانهای استاد

معارف.توحید.اخلاق.اعتقادات.عرفان

دین زیباست چون خدا زیباست

یکشنبه 28 تیر 1388

حکایاتی زیبا از کتاب داستانهای استاد

نویسنده: علیرضا ابوترابی   طبقه بندی: حکایت، 

حکایاتی زیبا از کتاب داستانهای استاد

گریه به زور سنگ

یكى از طلاب كه اهل یزد بود، نقل مى كرد: كه در جوانى ، سفرى پیاده از راه كویر به خراسان رفتم . در یكى از دهات نیشابور، مسجدى بود و من چون جایى را نداشتم ، به مسجد رفتم .
پیشنماز مسجد، آمد و نماز خواند و بعد منبر رفت . در این بین ، با كمال تعجب دیدم : فراش مسجد، مقدارى سنگ آورد و تحویل پیشنماز داد.
وقتى روضه را شروع كرد، دستور داد چراغها را خاموش كردند، چراغها كه خاموش شد، سنگها را به اطراف مستمعین پرتاب كرد، كه ناگهان صداى فریاد مردم بلند شد.
چراغها كه روشن شد، دیدم سرهاى مردم مجروح شده است و در حالیكه اشكشان مى ریخت ، از مسجد بیرون رفتند.
رفتم نزد پیشنماز و به او گفتم : این چه كارى بود كه كردى ؟!
گفت : من امتحان كرده ام ، كه این مردم با هیچ روضه اى گریه نمى كنند، و چون گریه كردن بر امام حسین (ع )، اجر و ثواب زیادى دارد و من دیدم كه راه گریاندن اینها، منحصر است به اینكه سنگ به كله شان بزنم ، از اینراه اینها را مى گریانم !!!
این منطق افرادى است كه عملا معتقدند: هدف وسیله را مباح مى كند. هدف ، گریه بر امام حسین (ع ) است ولو اینكه یك دامن سنگ به كله مردم بزند!!(64)
 

مقایسه نادرست

((شكیب ارسلان )) ملقب به امیرالبیان یكى از نویسندگان زبردست عرب در عصر حاضر است .
در جلسه اى كه به افتخار او در مصر تشكیل شده بود، یكى از حضار مى رود پشت تریبون ، و ضمن سخنان خود مى گوید:
((دو نفر در تاریخ اسلام پیدا شده اند كه به حق شایسته اند ((امیر سخن )) نامیده شوند: یكى على بن ابیطالب و دیگرى شكیب )).
شكیب ارسلان با ناراحتى برمى خیزد و پشت تریبون قرار مى گیرد و از دوستش كه چنین مقایسه اى كرده گله مى كند و مى گوید:
((من كجا و على بن ابیطالب كجا! من بند كفش على هم به حساب نمى آیم ))(65)
 

 

احمد بن محمد اردبیلى ، معروف به مقدس اردبیلى ، ضرب المثل زهد و تقوا است و در عین حال از محققان فقهاء شیعه است . مقدس اردبیلى در نجف سكنى گزید، او معاصر صفویه بود، گویند: شاه عباس اصرار داشت كه به اصفهان بیاید، حاضر نشد.
شاه عباس خیلى مایل بود كه مقدس اردبیلى خدمتى به او ارجاع كند، تا اینكه اتفاق افتاد كه شخصى به علت تقصیرى از ایران فرار كرد و در نجف از مقدس اردبیلى خواست كه نزد شاه عباس شفاعت كند.
مقدس نامه اى به شاه عباس نوشت به این مضمون :
بانى ملك عاریت عباس بداند: اگر چه این مرد اول ظالم بود، اكنون مظلوم مى نماید، چنانكه از تقصیر او بگذرى ((شاید)) كه حق سبحانه از ((پاره اى )) تقصیرات تو بگذرد (بنده شاه ولایت ، احمد اردبیلى )
شاه عباس نوشت :
((به عرض مى رساند: عباس خدماتى كه فرموده بودند به جان منت داشته به تقدیم رسانید، امید كه این محبت را از دعاى خیر فراموش ‍ ننمائد.)) ((كلب آستان على ، عباس ))
امتناع مقدس اردبیلى از آمدن به ایران ، سبب شد كه حوزه نجف به عنوان مركزى دیگر در مقابل حوزه اصفهان احیاء شود.(66)(67)
 

 

شكایت از روزگار

مردى خدمت حضرت صادق آمد و شكایت از روزگار كرد كه چنین و چنانم و درمانده ام و قرض دارم . حضرت مقدارى پول به او دادند، او گفت :
- نه من مقصودم این نبود كه بخواهم چیزى بگیرم ، خواستم شرح حالم را بگویم كه دعایى بفرمائید، فرمودند:
- نه من هم نگفتم مقصود تو این است ولى این را بگیر و به مصرف خودت برسان . چیزى هم كه مى گویم اینست : و لا تحدث الناس بكل ما انت فیه فتهون علیهم هر گفتارى كه دارى جلو مردم بازگو مكن جلو ایشان خوار مى شوى این یعنى اینكه در زندگى شكست خورده ام . و جمله و رضى بالذل من كشف ضره یعنى آنكه درد و رنج و ناراحتى خود را جلو مردم باز مى كند به ذلت تن داده است .(68)
 

قدرت موسیقى

مسعودى در ((مروج الذهب )) مى نویسد كه در زمان عبدالملك یا یكى از خلفاى بنى امیه كه لهو و موسیقى خیلى رایج شد، خبر به خلیفه دادند كه فلان كس خواننده است و كنیز زیبایى هم دارد كه او هم خواننده است و تمام جوانهاى مدینه را فاسد كرده است . اگر چاره اى نیندیشى این زن جوانهاى مدینه را فاسد خواهد كرد. خلیفه دستور داد كه غل به گردن آن مرد و كنیزش بیندازند و آنها را به شام بیاورند. وقتى آندو در حضور خلیفه نشستند مرد گفت كه معلوم نیست كه اینكه كنیز من مى خواند غنا باشد، و از خلیفه خواست كه خودش امتحان كند. خلیفه دستور داد كه كنیز بخواند او شروع به خواندن كرد، كمى كه خواند شروع به سر تكان دادن كرد، كم كم كار بجایى رسید كه خود خلیفه شروع كرد به چهار دست و پا راه رفتن و مى گفت :
- بیا جانم به این مركوب خودت سوار شو! واقعا موسیقى قدرت عظیم و فوق العاده اى مخصوصا از جهت پاره كردن پرده تقوى و عفت دارد.(69)
 

محبت به كافر

حضرت صادق (ع ) در سفر مى رفتند، بین راه كسى را دیدند كه در كنار جاده در زیر سایه درختى به یك وضعى خودش را انداخته كه معلوم است كه ناراحت مى باشد و حالش غیر عادى است ، به فردى كه همراهش بود فرمود:
- برویم ببینیم این مرد چه گرفتارى دارد. مرد كه از طیلسان و لباس ‍ مخصوص او معلوم مى شد كه مسلمان نیست و صدایش هم در نمى آمد، پس از بررسى فهمیدند این مرد تشنه و گرسنه است و در این بیابان تنها مانده است ، حضرت دستور فرمودند تا آب و نانش دهند و نجات یافت . آن شخص همراه امام گفت :
- آخر این كافر بود، مگر ما به كافر هم مى توانیم محبت كنیم ؟
حضرت فرمودند: آرى ، این محبت كه ضررى به جایى نمى زند و دشمنى به مسلمین نیست .(70)
 

دموكراسى على

امیرالمؤ منین با خوارج در منتهى درجه آزادى و دموكراسى رفتار كرد. او خلیفه است و آنها رعیتش ، هر گونه اعمال سیاستى برایش مقدور بود اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتى سهمیه آنانرا از بیت المال قطع نكرد، به آنها نیز همچون سایر افراد مى نگریست . این مطلب در تاریخ زندگى على عجیب نیست اما چیزیست كه در دنیا كمتر نمونه دارد. آنها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقیده آزاد با آنان روبرو مى شدند و صحبت مى كردند، طرفین استدلال مى كردند، استدلال یكدیگر را جواب مى گفتند.
شاید این مقدار آزادى در دنیا بى سابقه باشد كه حكومتى با مخالفین خود تا این درجه با دموكراسى رفتار كرده باشد. مى آمدند در مسجد و در سخنرانى و خطابه على پارازیت ایجاد مى كردند.
روزى امیرالمؤ منین بر منبر بود. مردى آمد و سؤ الى كرد، على بالبدیهه جواب گفت ، یكى از خارجیها از بین مردم فریاد زد:
- قاتله اللّه ما افقهه : ((خدا بكشد این را، چقدر دانشمند است ؟))
دیگران خواستند متعرّضش شوند اما على فرمود:
- رهایش كنید او به من تنها فحش داد.
خوارج در نماز جماعت به على اقتداء نمى كردند زیرا او را كافر مى پنداشتند، به مسجد مى آمدند و با على نماز نمى گزاردند و احیانا او را مى آزردند. على ، روزى به نماز ایستاده و مردم نیز به او اقتداء كرده اند، یكى از خوارج به نام ((ابن الكواء)) فریادش بلند شد و آیه اى را به عنوان كنایه به على بلند خواند:
((و لقد اوحى الیك و الى الذین من قبلك لئن اشركت لیحبطن عملك و لتكوننّ من الخاسرین .))
این آیه خطاب به پیغمبر است كه به تو و همچنین پیغمبران قبل از تو وحى شد كه اگر مشرك شوى اعمالت از بین مى رود و از زیانكاران خواهى بود. ابن الكوا با خواندن این آیه خواست به على گوشه بزند، كه سوابق تو را در اسلام مى دانیم ، اول مسلمان هستى ، پیغمبر تو را به برادرى انتخاب كرد، در ((لیلة المبیت )) فداكارى درخشانى كردى و در بستر پیغمبر خفتى ، خودت را طعمه شمشیرها قرار دادى و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انكار نیست ، اما خدا به پیغمبرش هم گفته اگر مشرك بشوى اعمالت به هدر مى رود.
على در مقابل چه كرد؟! تا صداى او به قرآن بلند شد سكوت كرد تا آیه را به آخر برساند همین كه به آخر رسید، على نماز را ادامه داد، باز ابن الكواء آیه را تكرار كرد و بلافاصله على سكوت نمود.
على سكوت مى كرد چون دستور قرآنست كه :
((اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا))
((هنگامیكه قرآن خوانده مى شود گوش فرا دهید و خاموش ‍ شوید)).
و به همین دلیل است كه وقتى امام جماعت مشغول قرائت است ماءمومین باید ساكت باشند و گوش كنند.
بعد از چند مرتبه اى كه آیه را تكرار كرد و مى خواست وضع نماز را به هم زند، على این آیه را خواند:
فاصبر ان وعد اللّه حقّ و لا یستخفتك الدین لا یوقنون .
صبر كن وعده خدا حق است و خواهد فرا رسید، این مردم بى ایمان و یقین ، تو را تكان ندهند و سبكسارت نكنند.
دیگر اعتنا نكرد و به نماز خود ادامه داد(71).
 

تطمیع ابوذر

ابوذر تا اواسط دوره عثمان بود. در همان زمانى كه دیگران با پولهاى كلان زندگى مى كردند و جایزه هاى صد هزار دینارى و صد هزار درهمى از خلیفه مى گرفتند و جیب هایشان را پر مى كردند و براى خودشان رمه هاى گوسفند درست مى كردند. گله هاى اسب درست مى كردند. غلام ها درست مى كردند. كنیزها درست مى كردند. اما ابوذر بود و امر به معروف و نهى از منكر، كه جز امر به معروف و نهى از منكر چیز دیگرى نداشت .
عثمان هر چه كوشش كرد تا این زبانى كه از صدها شمشیر، ضررش ‍ براى او بیشتر بود، خاموش كند، نتوانست . به شام تبعیدش كرد، فائده نكرد. شكنجه اش دادند و كتكش زدند، اثرى نكرد. غلامى داشت یك كیسه پول به او داد و گفت :
- اگر بتوانى با این كیسه پول ابوذر را قانع كنى تا این كیسه پول را از ما بگیرد، تو را آزاد مى كنم . غلام چرب زبان ، پیش ابوذر آمد، هر كار كرد و هر منطقى بكار برد، ابوذر نپذیرفت و گفت :
- اول بایستى روشن بشود كه این پول از كیست و پول چیست كه به من مى دهید؟.
اگر سهم من است كه مى خواهید به من بدهید، سهم دیگران چطور مى شود؟ آیا سهم دیگران را مى دهید كه مى خواهید سهم من را بدهید؟ و اگر نه ، چرا آمده اید تنها مى خواهید سهم مرا بدهید؟!
بالاخره غلام از راه دینى و مذهبى وارد شد و گفت :
- ابوذر! آیا نمى خواهى یك بنده اى آزاد بشود؟
گفت : چرا.
گفت : من غلام عثمانم او با من شرط كرده است كه اگر شما این پول را بپذیرید او مرا آزاد مى كند و شما به خاطر این كه من آزاد شوم این پول را بپذیرید.
ابوذر گفت : خیلى مایل هستم كه تو آزاد شوى ، اما متاءسفم از اینكه اگر من این پول را بگیرم ، تو آزاد مى شوى من غلام عثمان مى شوم .(72)
 

امام صادق و مراسم حجّ

حدیث معروفى است كه خیلى شنیده اید، ((مالك ابن انس )) مى گوید:
من یكبار در خدمت امام صادق (ع ) به سوى مكه مى رفتم ، رسیدیم به ((مسجد شجره )) و از آنجا محرم شدیم . وقتیكه امام خواست لبیك بگوید و محرم بشود من به چهره او نگاه كردم دیدم رنگ از صورت مباركش پریده مى خواهد بگوید ولى مثل اینكه صدا در گلویش ‍ مى شكند. آنقدر خوف بر او مستولى شده كه نزدیك است از مركب به زمین بیفتد. من رفتم جلو فهمیدم از خوف خدا است . عرض كردم آقا! بالاخره تكلیف است باید بگوئى ، گفت :
- چه مى گوئى ؟! معناى لبیك اینست كه خدایا من همان بنده اى هستم كه دعوت ترا اجابت كرده ام و اگر در جوابم گفته شود لالبیك ، من چه بكنم ؟(73)
 

معشوق حقیقى

این داستان راحتى در كتابهاى فلسفى نقل مى كنند كه بعد از اینكه مجنون آن همه شعر و غزل در عشق و فراق لیلى گفت ، یك روز در بیابان لیلى آمد بالاى سر مجنون و صدا زد:
- مجنون ! مجنون !
مجنون سرش را بلند كرد و گفت :
- كى هستى ؟ گفت :
- منم لیلى ، آمدم سراغت ! (به خیال اینكه مجنون بلند مى شود و این محبوبى را كه آنقدر در فراق او نالیده او است در آغوش مى كشد). ولى مجنون گفت :
- برو! بى غنى عنك بعشقك من به عشق تو خوشم و از تو بیزارم ، برو دنبال كار خودت !
نظیر همین داستان در شرح حال شاعر معروف زمان خودمان ((شهریار)) وجود دارد. شهریار دانشجوى پزشكى بوده است و در خانه اى در تهران سكونت داشته است ، بعد عاشق دختر صاحبخانه مى شود، چه جور هم عاشق مى شود!
از باب این كه خواستگار زیباتر و پولدارترى براى دختر پیدا مى شود، دختر را به او نمى دهند. او هم مانند مجنون ، دست از همه چیز، كار، شغل ، تحصیل برمى دارد و دنبال این مسئله مى افتد.
بعد كه سالها از این قضیه مى گذرد در یك جایى همان خانم با شوهرش ‍ با شهریار ملاقات مى كنند. شهریار به او مى گوید:
- من اصلا با تو كارى ندارم از شوهرت هم كه طلاق بگیرى من دیگر با تو كارى ندارم .
شعرى هم دارد كه بعد از آن ملاقات وصف حال خودش است مى گوید كه من چگونه به عشق او خو كردم در حالى كه به خود معشوق التفاتى ندارم .(74)
 

پیوند با شهیدان

((جابر بن عبداللّه انصارى )) از صحابه پیغمبر اكرم (ص ) و از جوانان اصحاب آن حضرت ، به شمار مى آمده است .
وى در جنگ خندق جوانى بوده در حدود شانزده سالگى و تازه بالغ ، در وقت وفات رسول اكرم (ص ) تقریبا بیست و دو سه ساله ، و بنابراین در سنه 61 هجرى ، یعنى سال قیام اباعبداللّه الحسین (ع )، این مرد هفتاد و چند ساله بوده است . در آخر عمر كور شده بود، چشمهایش نمى دید، با یك مرد محدث بزرگوارى بنام ((عطیه عوفى )) به كربلا آمد.
قبل از آنكه به سراغ تربت حسین (ع ) برود، به سوى فرات رفت ، غسل زیارت كرد و از ((سعد)) كه گیاهى خوشبو بوده و آن را خشك مى كردند و سپس مى سائیدند و پودر مى كردند و از آن به عنوان عطر و بوى خوش استفاده مى نمودند، خودش را خوشبو كرد.
عطیه مى گوید:
وقتى كه جابر از فرات بیرون آمد، گامها را آهسته برمى داشت و در هر گامى ذكرى الهى بر زبانش بود.
(جابر از دوستان امیرالمؤ منین و دوستان خاندان پیغمبر است ، در حدود 12 سال اباعبداللّه بزرگتر و با آن حضرت خیلى محشور بوده است ).
خلاصه همین طور آهسته مى آمد و ذكرى بر لب داشت تا به نزدیكى قبر مقدس حسین بن على (ع ) رسید، در این هنگام دو بار یا سه بار فریاد كشید:
- حبیبى یا حسین ،... دوستم ، حسین جان ، بعد گفت :
- حبیب لا یحبیب حبیبه ؟ دوستى جواب دوستش را چرا نمى دهد؟
من جابر، دوست تو هستم ، رفیق دیرین توام ، پیر غلام تو هستم ، چرا جواب مرا نمى دهى ؟ حسین عزیزم ، حق دارى جواب دوستت را ندهى ، جواب ((پیر غلامت )) را ندهى ، من مى دانم سر مقدس تو از بدن جداست .
این سخنان را گفت و گفت تا افتاد و بیهوش شد. وقتى كه به هوش آمد، سرش را برگرداند به این طرف و آن طرف و مثل كسى كه با ((چشم باطن )) مى بیند گفت :
- السلام علیكم ایتها الاءرواح التى حلّت بفناء الحسین . سلام بر شما مردانى كه روح خودتان را فداى حسین كردید، بعد جمله اى گفت كه پیوند با شهیدان را نشان مى دهد، زیرا پس از آنكه گفت من چنین و چنان شهادت مى دهم ، چنین افزود:
- و من شهادت مى دهم كه ما هم با شما در اینكار شریك هستیم .
عطیه تعجب كرد كه یعنى چه ؟ ما با اینها در این كار شریك باشیم ؟!
به جابر گفت :
- معنى این جمله ات را نفهمیدم ، ما كه جهاد نكردیم ، شمشیر بدست نگرفتیم ، چرا شریك باشیم ؟
جابر جواب داد:
- اصلى در اسلام هست كه من از پیغمبر شنیدم كه مضمون آن چنین است :
كسى كه واقعا (شهدا را) از ته دل دوست داشته باشد، روحش هم آهنگ باشد، در این عمل (با شهدا) شریك است .
من اگر آن وقت شركت نمى كردم ، حال نمى توانستم (در این زیارت ) شركت كنم ، از من جهاد برداشته شده بود (به سبب پیرى و كورى ) ولى این روح من پرواز مى كرد تا كه در ركاب حسین باشد.
چون روح ما با روح حسین بود، پس من حق دارم كه ادعا كنم كه ، با آنها در این عمل (جهاد و شهادت ) شریك هستم .(75)
 

سیاست حسینى

بعد از اینكه ((معاویه )) در نیمه ماه رجب سال شصتم مى میرد، ((یزید)) به حاكم مدینه كه از بنى امیه بود، نامه اى مى نویسد و طى آن موت معاویه را اعلام مى كند و مى گوید:
- از مردم براى من بیعت بگیر.
او مى دانست كه مدینه مركز است و چشم همه به آن دوخته شده ، در نامه خصوصى دستور شدید خودش را صادر مى كند، مى گوید:
- ((حسین بن على )) را بخواه و از او بیعت بگیر، و اگر بیعت نكرد، سرش را براى من بفرست . حاكم مدینه ، امام را خواست ، در آن هنگام امام در مسجد مدینه (مسجد پیغمبر) بودند، ((عبداللّه بن زبیر)) هم نزد ایشان بود.
ماءمور حاكم ، از هر دو دعوت كرد، پیش حاكم بروند و گفت :
- حاكم صحبتى با شما دارد.
پاسخ دادند:
- تو برو، بعد ما مى آئیم .
عبداللّه بن زبیر، به امام (ع ) عرض كرد:
- در این موقع كه حاكم ما را خواسته است ، شما چه حدس مى زنید؟
امام (ع ) فرمود:
- اظنّ ان طاغیتم قدهلك ، فكر مى كنم كه فرعون اینها تلف شده و ما را براى بیعت مى خواهد.
عبداللّه گفت :
- خوب حدس زدید، من هم همینطور فكر مى كنم ، حالا چه مى كنید؟
امام (ع ) فرمود: من مى روم ، تو چه مى كنى ؟
عبداللّه جواب داد: بعدا تصمیم خواهم گرفت .
عبداللّه بن زبیر، شبانه از بیراهه به مكه فرار كرد و در آنجا متحصن شد.
امام علیه السلام ، آماده شد تا به نزد حاكم برود، عده اى از جوانان بنى هاشم را هم با خودش برد و گفت :
- شما بیرون بایستید، اگر فریاد من بلند شد، بریزید داخل ، ولى تا صداى من بلند نشده در همینجا بمانید و از داخل شدن خوددارى كنید.
((مروان حكم ))، این اموى پلید معروف ، كه زمانى حاكم مدینه ، آنجا حضور داشت .
حاكم ، نامه علنى را به اطلاع امام رساند.
امام فرمود: چه مى خواهید؟
حاكم ، شروع كرد با چرب زبانى صحبت كردن ، گفت مردم با یزید بیعت كرده اند، معاویه نظرش چنین بوده است ، مصلحت اسلام چنین حكم مى كند، خواهش مى كنم شما هم بیعت بفرمائید، مصلحت اسلام در این است ، بعد هر طور كه شما امر كنید اطاعت خواهد شد، تمام نقایصى كه وجود دارد مرتفع مى شود.
امام (ع ) فرمود: شما براى چه از من بیعت مى خواهید؟ براى مردم مى خواهید، یعنى براى خدا كه نمى خواهید؟ براى مردم مى خواهید، یعنى براى خدا نمى خواهید؟ از این جهت كه با بیعت من ، این خلافت شرعى شود و از من بیعت مى خواهید تا مردم دیگر بیعت كنند؟
حاكم گفت : بله .
فرمود: پس این بیعت من در این اطاق خلوت كه ما سه نفر بیشتر نیستیم ، براى شما چه فایده اى دارد؟
حاكم گفت : پس باشد براى بعد.
امام (ع ) فرمود: من باید بروم .
حاكم گفت بسیار خوب ، تشریف ببرید.
مروان حكم ، رو به حاكم كرد و گفت چه مى گویى ؟ اگر حسین از اینجا برود معنایش این است كه بیعت نمى كنم ، آیا اگر از اینجا برود بیعت خواهد كرد؟!
فرمان خلیفه را اجرا كن !
امام (ع ) گریبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محكم به زمین كوبید و فرمود:
- تو كوچكتر از این حرفها هستى .
امام بیرون رفت ، و بعد از آن ، سه شب دیگر هم در مدینه ماند.
شبها سر قبر پیغمبر (ص ) مى رفت و دعا مى كرد، مى گفت :
- خدایا راهى جلوى من بگذار كه رضاى تو در اوست .
در شب سوم ، امام سر قبر پیغمبر اكرم (ص ) مى رود، دعا مى كند و بسیار مى گرید و همانجا خوابش مى برد، در عالم رؤ یا پیغمبر اكرم (ص ) را مى بیند، خوابى كه براى او حكم الهام و وحى داشت .
حضرت فرداى آن روز، از مدینه بیرون آمد و از همان شاهراه ، نه از بیراهه به طرف مكه رفت .
بعضى از همراهان عرض كردند:
- یابن رسول اللّه ! لو تنكبت الطریق الاعظم . بهتر است شما از شاهراه نروید. ممكن است ماءمورین حكومت شما را برگردانند، مزاحمت ایجاد كنند، زد و خوردى صورت گیرد.
فرمود:
- من دوست ندارم شكل یك آدم یاغى و فرارى را بخود بگیرم ، از همین شاهراه مى روم ، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد(76).
 

عزم شهادت

((حسین علیه السلام ))، در آخر ماه رجب ، كه اوایل حكومت یزید بود، براى امتناع از بیعت ، از مدینه خارج شد. و چون مكه را حرم امن الهى مى داند و در آنجا امنیت بیشترى وجود دارد و مردم مسلمان ، احترام بیشترى براى آنجا قائل هستند، و دستگاه حكومت هم مجبور است نسبت به مكه ، احترام زیادترى قائل شود، به آنجا مى رود، نه تنها براى اینكه آنجا را ماءمن بهترى مى داند، بلكه براى اینكه مكه را مركز اجتماع بیشترى مى یابد. زیرا: در ماه رجب و شعبان ، كه ایام عمره است ، مردم از اطراف و اكناف به مكه مى آیند و بهتر مى توان مردم را ((ارشاد)) كرد و آگاهى داد. بعد هم موسم حج فرا مى رسد كه فرصت مناسب ترى براى تبلیغ است .
بعد از حدود دو ماه توقف در مكه ، نامه هاى مردم كوفه مى رسد.
و این در حالى است كه امام (ع ) دریافته است كه اگر در ایام حج در مكه بماند ممكن است در همان ((حال احرام )) كه قائدتا كسى مسلح نیست ، ماءمورین مسلح بنى امیه خون او را بریزید، هتك خانه كعبه شود، هتك حج و هتك اسلام شود، هم فرزند پیغمبر در حریم خانه خدا كشته شود و هم خونش هدر رود. بعد شایع كنند كه حسین بن على با فلان شخص ، اختلاف جزئى داشت و او حضرت را كشت و قاتل هم ، خودش را مخفى كرد، در نتیجه خون امام به هدر رود.
از اینرو آن حضرت با وصول نامه هاى مردم كوفه كه در آنها، امام (ع ) را، دعوت به كوفه كرده و وعده یارى و حمایت به آن حضرت داده بودند، به جانب كوفه حركت كرد. كوفه ، ایالت بزرگ و مركز ارتش اسلامى بود. این شهر كه در زمان ((عمر بن الخطاب )) ساخته شده ، یك شهر لشكرنشین (77) بود و نقش ((بسیار مؤ ثرى )) در سرنوشت كشورهاى اسلامى داشت و اگر مردم كوفه در پیمان خود، باقى مى ماندند، احتمالا امام حسین (ع )، موفق مى شد.
در آغاز حركت ، عده اى از خویشان و نزدیكان دور او جمع شدند و بناى توصیه و نصیحت را گذاردند، تا شاید حسین (ع ) را از این كار منصرف كنند.
از جمله ، ((ابن عباس )) وقتى كه امام (ع ) را در تصمیم خویش ‍ استوار یافت ، به او پیشنهاد كرد:
- حالا كه قصد عزیمت از مكه را دارى پس به یمن و كوهستانهاى اطراف آن برو و آنجا را پناهگاه قرار ده .
ولى حسین (ع ) آگاهانه تصمیم گرفته است و این سخنان در عزم راسخ او نمى تواند خللى ایجاد كند بنابراین به ((راه خود)) ادامه مى دهد.
در بین راه یكى از امام پرسید:
- چرا بیرون آمدى ؟
معنى سخنش این بود كه تو در ((مدینه )) جاى امنى داشتى ، آنجا در حرم جدت ، كنار قبر پیغمبر، كسى متعرض تو نمى شد. یا در مكه مى ماندى كنار بیت اللّه الحرام ، اكنون كه بیرون آمدى براى خودت خطر ایجاد كردى !
امام (ع ) در جواب فرمود:
- اشتباه مى كنى ، من اگر در سوراخ یك حیوان هم پنهان شوم ، آنها مرا رها نخواهند كرد، تا این خون را از قلب من بیرون بریزند، اختلاف من با آنها، اختلاف آشتى پذیرى نیست ، آنها از من چیزى مى خواهند كه من به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار آن بروم ، من هم چیزى مى خواهم كه آنها به هیچ وجه قبول نمى كنند.
قافله امام ، به سر حد كوفه مى رسد، در این هنگام با لشكر ((حر)) مواجه مى گردد، حسین (ع ) در اینجا خطاب به مردم كوفه مى فرماید:
- شما مرا دعوت كردید، و من هم اجابت كردم ، اما اگر منصرف شدید و نمى خواهید برمى گردم . البته این معنایش این نیست كه برمى گردم و با یزید بیعت مى كنم و از تمام حرفهایى كه در باب امر به معروف و نهى از منكر، شیوع فسادها و وظیفه مسلمانان ، در این شرایط گفته ام . صرف نظر مى كنم ، بیعت كرده و در خانه خود مى نشینم و سكوت مى كنم !
خیر، من این حكومت را صالح نمى دانم و براى خود وظیفه اى قائل هستم .
شما مردم كوفه مرا دعوت كردید، گفتید:
اى حسین ! ترا در هدفى كه دارى یارى مى دهیم ، اگر بیعت نمى كنى ، نكن .
تو به عنوان امر به معروف و نهى از منكر اعتراض دارى ، از اینرو قیام كرده اى ، ما ترا یارى مى كنیم ، من هم آمده ام سراغ كسانى كه به من وعده یارى داده اند، حالا مى گوئید: مردم كوفه به وعده خودشان عمل نمى كنند، بسیار خوب ! ما هم به كوفه نمى رویم ، برمى گردیم به جائى كه مركز اصلى خودمان است .
به مدینه یا به حجاز یا به مكه مى رویم تا خدا چه خواهد؟ به هر حال ما بیعت نمى كنیم ولو بر سر بیعت كردن كشته شویم .(78)
 

معراج در عاشورا

عصر تاسوعاى 61 هجرى فرا رسید، لشكر كفر و نفاق به فرماندهى ((عمر سعد)) طبق دستور عبیداللّه زیاد، شبانه حمله كردند تا با حسین (ع ) بجنگند.
امام حسین (ع )، به برادرش ابوالفضل العباس فرمود:
به اینها بگو: یك شب را مهلت بدهند، فردا براى جنگ آماده ام ، زیرا برادر، خدا خودش مى داند كه من مناجات با او را دوست دارم ، من مى خواهم امشب را به عنوان شب آخر عمرم با خداى خودم مناجات بكنم و آنرا شب توبه و استغفار خویش قرار دهم .
شب عاشورا شروع شد، آن شب ، شب معراج بود، یك دنیا شادى و بهجت و مسرت حكمفرما بود.
خودشان را پاكیزه مى كردند، موهاى بدنشان را مى ستردند، انگار كه خود را براى یك جشن و مهمانى آماده مى كنند.
خیمه اى بود بنام ((خیمه تنظیف ))، كسى در داخل آن مشغول نظافت خویش بود، دو نفر هم در بیرون خیمه نوبت گرفته بودند، یكى از آنها كه ظاهرا ((بریر)) است با دیگرى مزاح و شوخى مى كند، آن فرد به بریر مى گوید:
- امشب كه شب مزاح نیست ؟
بریر جواب مى دهد:
- من اهل مزاح نیستم ولى امشب را براى مزاح مناسب مى بینم !
آن شب از خیمه ها صداى صوت قرآن و ذكر و دعا زیاد شنیده مى شد، آواز خوش آن بلبلان خوش الحان فضا را پر كرده بود به طوریكه ، وقتى دشمن از نزدیك خیمه هاى این مستغفرین و توبه كنندگان واقعى عبور مى كرد، مى گفت :
- انگار كه این خیمه ها لانه زنبور عسل است .
اینسان یاران امام حسین (ع ) در شب عاشورا با پروردگار خویش ‍ خلوت كرده و راز و نیاز مى كردند و از گذشته خود توبه مى نمودند.
آن وقت آیا ما نیازى به توبه نداریم ؟ آنها نیازمند هستند و ما بى نیاز از توبه ؟ حتى حسین (ع ) مى فرماید:
من امشب را مى خواهم شب استغفار و توبه خود قرار دهم ، تا چه رسد به ما؟!(79)
 

رعایت اصول اخلاقى

جنگ صفین شروع شده بود، على (ع ) به میدان آمد و فریاد زد:
- اى معاویه ! چرا این قدر مسلمانها را به كشتن مى دهى ؟ (به جاى این كه مردم را به سوى مرگ بفرستى ) خودت به میدان بیا تا باهم نبرد كنیم .
عمرو بن العاص - كه مجسمه شیطنت و رذالت بود، - پس از شنیدن این سخن ، رو كرد به معاویه و از روى تمسخر گفت :
- اى معاویه ! على درست مى گوید، تو هم كه مرد شجاعى هستى !! اسلحه را بگیر و جواب على را بده .
معاویه كه مى دانست حریف آن حضرت نیست و اگر به میدان برود كشته خواهد شد، سخن او را نپذیرفت . بالاخره روزى معاویه به خدعه و نیرنگ توانست عمروعاص را به جنگ بفرستد.
عمروعاص كه نسبتا مرد نترس و بى باكى بود و حتى مصر را هم او فتح كرده بود. لباس رزم پوشید و به میدان جنگ آمد و مبارز طلبید و ضمنا گوشه و كنار را هم نگاه مى كرد كه در جواب على (ع ) به میدان پا نگذارد و گرنه خوب مى دانست كه حریف آن حضرت نمى باشد. ولى با این حال فریاد مى زد:
- من شما را صدا مى زنم ولى اباالحسن را نمى بینم (چرا از على خبرى نیست ؟)
امیرالمؤ منین (ع ) خیلى آهسته ، بطورى كه عمروعاص نفهمد كم كم و كم كم جلو آمد تا اینكه نزدیك او رسید آنگاه فریاد زد:
- انا الامام القریشى المؤ تمن ، من امام قریشى و مؤ تمن هستم ، منم على !
عمروعاص خودش را باخت و فورا سر اسب را برگرداند و فرار كرد، على (ع ) او را تعقیب كرد و شمشیرى بر او نواخت ، عمروعاص خود را از روى اسب به زمین پرتاب كرد و چون مى دانست كه امیرالمؤ منین (ع ) مردى است كه خلاف شرع كارى را انجام نمى دهد. فورا كشف عورت كرد، در نتیجه حضرت از او روى برگرداند و عمروعاص به این وسیله نجات یافت و معركه را ترك كرد!(80)
 

گریه بر مرده

مى گویند: وقتى كه ((ابوبكر)) مرد، خاندان او و از جمله ((عایشه )) كه دختر ابوبكر و همسر پیغمبر بود گریه و شیون مى كردند. صداى شیون كه از خانه ابوبكر بلند شد، ((عمر)) پیغام داد كه به این زنها بگوئید ساكت شوند.
ساكت نشدند. دو مرتبه پیغام داد بگوئید ساكت شوند اگر نه با تازیانه ادبشان مى كنم . هى پیغام پشت سر پیغام . به عایشه گفتند: عمر دارد تهدید مى كند و مى گوید گریه نكنید.
گفت : پسر خطاب را بگوئید بیاید تا ببینم چه مى گوید.
عمر به احترام عایشه آمد. عایشه گفت :
- چه مى گویى كه پشت سر هم پیغام مى دهى ؟
گفت : من از پیغمبر شنیدم كه اگر كسى بمیرد و كسانش برایش بگریند، هر چه اینها بگریند او معذّب مى شود، گریه هاى اینها براى او عذاب است .
عایشه گفت : تو نفهمیده اى ، اشتباه كرده اى ، قضیه چیز دیگرى است ، من مى دانم قضیه چیست :
یك وقت مرد یهودى خبیثى مرده بود و كسانش براى او گریه مى كردند. پیغمبر فرمود:
- در حالى كه اینها مى گریند، او دارد عذاب مى شود. نگفت گریه اینها سبب عذاب اوست بلكه گفت اینها دارند برایش مى گریند ولى نمى دانند كه او دارد عذاب مى شود. این چه ربطى به این مسئله ؟! به علاوه اگر گریه كردن بر میت حرام باشد، ما گناه مى كنیم چرا خدا یك بى گناه را عذاب كند؟! او چه گناهى دارد كه ما گریه كنیم و خدا او را عذاب كند؟!
عمر گفت : عجب ! اینطور بوده . مطلب ؟!
عایشه گفت : بله اینطور بوده .
عمر گفت : اگر زنها نبودند، عمر هلاك شده بود!(81)
 

وحدت اسلامى

سیره متروك و فراموش شده شخص على (ع ) - قولا و عملا - كه از تاریخ زندگى آن حضرت پیداست بهترین درس آموزنده در زمینه وحدت اسلامى است . على (ع ) از اظهار و مطالبه حق خود و شكایت از ربایندگان آن خوددارى نكرد، با كمال صراحت ابراز داشت و علاقه به اتحاد اسلامى مانع آن قرار نداد. خطبه هاى فراوانى در نهج البلاغه ، شاهد این مدعى است . در عین حال تظلّمها، موجب نشد كه از صف جماعت مسلمین در مقابل بیگانگان خارج شود. در جمعه و جماعت شركت مى كرد سهم خویش را از غنائم جنگى آن زمان دریافت مى كرد. از ارشاد خلفا دریغ نمى نمود. طرف شور قرار مى گرفت و ناصحانه نظر مى داد.
در جنگ مسلمین با ایرانیان كه خلیفه وقت مایل است خودش شخصا شركت نماید. على پاسخ مى دهد:
- خبر، شركت نكن . زیرا تا تو در مدینه هستى ، دشمن فكر مى كند فرضا سپاه میدان جنگ را از بین ببرد از مركز مدد مى رسد ولى اگر شخصا به میدان نبرد بروى ، خواهند گفت : هذا اصل العرب .
ریشه و بن عرب اینست . نیروهاى خود را متمركز مى كنند تا تو را از بین ببرند و اگر تو را از بین ببرند با روحیه قویتر به نبرد مسلمانان خواهند پرداخت .(82)
على در عمل نیز همین روش را دارد. از طرفى شخصا هیچ پستى را از هیچ یك از خلفا نمى پذیرد، نه فرماندهى جنگ و نه حكومت یك استان و نه امارة الحاج و نه یك چیز دیگر از این قبیل را. زیرا قبول یكى از این پستها به معنى صرف نظر كردن او از حق مسلم خویش است و به عبارت دیگر كارى بیش از همكارى و همگامى و حفظ وحدت اسلامى است . اما در عین حال خود كه پستى نمى پذیرفت مانع نزدیكان و خویشاوندان و یارانش در قبول آن پستها نمى گشت زیرا قبول آنها، صرفا همكارى و همگامى است و به هیچ وجه امضاى خلاف تلقى نمى شد.(83)
 

على (ع ) و مرد یهودى

مردى یهودى براى این كه امیرالمؤ منین على (ع ) را به حوادث نامطلوبى كه در صدر اسلام بر سر خلافت در میان مسلمین رخ داد سركوفت دهد گفت :
- ما دفنتم نبیكم حتى اختلقتم فیه .
هنوز پیامبرتان را دفن نكردید كه درباره اش اختلاف كردید.
و چه زیبا پاسخ گفت على . فرمود:
- انما اختلقنا عنه لافیه ولكنكم ما جفت اءرجكم من البحر حتى قلتم لنبیكم اجعل لنا الها كما لهم الهة فقال انكم قوم تجهلون .
- تو اشتباه مى كنى ، ما درباره خود پیامبران اختلاف نكردیم ، اختلاف ما درباره دستورى بود كه از پیامبر ما رسیده است كه آیا چنین است یا چنان . اما شما هنوز پایتان از دریا خشك نشده بود كه به پیامبر خود گفتید براى ما مانند این بت پرستان بتى بساز، و پیامبرتان گفت :
- همانا شما قومى هستید كه نادانى مى كنید.(84)
یعنى اختلاف ما با قبول توحید و نبوت بود. اختلاف ما این شكل را داشت كه آیا آنكه به حكم اسلام و قرآن باید جانشین پیامبر شود شخص ‍ معین و پیش بینى شده است و یا شخصى كه خود مردم او را به عنوان جانشینى انتخاب و تعیین مى كنند؟ اما شما یهودیان در حال حیات پیامبرتان مطلبى را پیش كشیدید كه از ریشه ، ضد با دین شما و تعلیمات پیامبر شما بود.(85)
 

پرهیز از رفیق بازى

داستانى از على (ع ) در تاریخ مسطور است كه از این جهت آموزنده است :
آنگاه كه على (ع ) به فرماندهى یك سپاه با سربازانش از یمن برمى گشت و حلّه هاى یمنى همراه داشت كه متعلق به بیت المال بود، نه خودش ‍ یكى از آن حلّه ها را پوشید و نه به یكى از سپاهیان اجازه داد در آنها تصرف كند، یكى دو منزل نزدیك مكه - آن وقت رسول خدا براى حج به مكه آمده بودند - خود براى گزارش زودتر به حضور رسید و سپس ‍ برگشت كه با سربازانش باهم وارد مكه شوند وقتى كه به محل سربازان رسید، دید آنها آن حلّه ها آورده و پوشیده اند، على بدون هیچ ملاحظه و رودربایستى و مصلحت اندیشى سیاسى ، همه را از تن آنها كند و به جاى اول گذاشت .
سربازان ناراحت شدند وقتى كه به حضور رسول خدا رسیدند، از جمله چیزهایى كه رسول خدا از آنها پرسید این بود كه از رفتار فرمانده تان راضى هستید؟
گفتید: بلى ، اما... و قصه حلّه ها را به عرض رساندند.
اینجا بود كه رسول خدا (ص ) جمله اى تاریخى را درباره على فرمود:
- ((انه لاخیش فى ذات اللّه .))
او خشن ترین فردى است در ذات خدا، یعنى على آنجا كه پاى امر الهى برسد، از هر گونه مصانعه و ملاحظه كارى به دور است . مصانعه و مصانعه دوستى نوعى ضعف و زبونى است و نقطه مقابل آن خشونت اصولى است كه نوعى شجاعت و قوت است .(86)
 

اسب بى صاحب

چون نوبت میدان رفتن ، به شخص ابا عبداللّه (ص ) رسید، ابتدا چند نفر، از سپاه دشمن ، به جنگ آن حضرت آمدند. ولى آمدن ، همان بود و از بین رفتن همان .
از این رو پسر سعد فریاد كرد: چه مى كنید؟! این پسر على است ، روح على در پیكر اوست ، شما با كى دارید مى جنگید؟! با او تن به تن نجنگید، دیگر جنگ تن به تن تمام شد.
در این هنگام ، دشمن دست به ناجوانمردى جدیدى زد.
سنگ پرانى ، تیراندازى ؟
جمعیتى در حدود هزار نفر، مى خواهند یك نفر را بكشند، از دور ایستاده اند، تیراندازى مى كنند یا سنگ مى پردازند، در حالى كه همین ها، وقتى كه ابا عبداللّه حمله كرد، مثل یك گله روباه ، كه از جلوى شیر فرار مى كند، فرار مى كردند.
البته حضرت حمله را خیلى ادامه نمى داد، براى این كه نمى خواست فاصله اش با خیام حرمش زیاد شود. چون ((غیرت حسینى )) اجازه نمى داد كه تا زنده است ، كسى به اهل بیتش اهانت كند.
مقدارى كه حمله مى كرد و آنها را دور مى ساخت بر مى گشت ، مى آمد در آن نقطه اى كه آن را مركز قرار داده بود، آن نقطه ، نقطه اى بود كه صدارس به حرم بود.
(یعنى ، اهل بیت اگر حسین را نمى دیدند ولى صدایش را مى شنیدند)
و این براى این بود كه به زینبش ، سكینه اش ، بچه هایش ، اطمینان بدهد كه هنوز جان در بدن حسین هست .
وقتى كه مى آمد در آن نقطه مى ایستاد، آن زبان خشك در آن دهان خشك حركت مى كرد و مى گفت :
- لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظیم .
یعنى ، این نیرو و از حسین نیست ، این خداست كه به حسین نیرو داده است .
هم شعار توحید مى داد، هم به زینبش خبر مى داد:
كه زینب جان ! هنوز حسین تو زنده است .
او به خاندانش دستور داده بود، كه تا من زنده هستم ، كسى حق ندارد بیاید، لذا همه در داخل خیمه ها بودند.
اباعبداللّه (ع ) دوبار، براى وداع به خیمه ها آمد، یك بار آمد وداع كرد و رفت ، بار دیگر وقتى بود كه خودش را به شریعه فرات رساند و خواست كمى آب بنوشد.
در این حال كسى صدا زد: حسین ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟! ریختند به خیام حرمت !
دیگر آب نخورد و تشنه برگشت .
آمد براى بار دوم ، با اهل بیتش وداع كند، رو كرد به آنها و فرمود:
- اهل بیت من ، مطمئن باشید كه بعد از من اسیر مى شوید ولى بكوشید كه در مدت اسارتتان ، یك وقت كوچكترین تخلفى از وظیفه شرعیتان نكنید، مبادا كلمه اى به زبان بیاورید كه از اجر شما بكاهد، ولى مطمئن باشید، كه این پایان كار دشمن است . این كار، دشمن را از پا درآورد، بدانید كه خدا شما را نجات مى دهد و از ذلت حفظ مى كند.
اهل بیت خوشحال شدند و این بار نیز با او خداحافظى كردند و به امر آن حضرت ، از خیمه ها بیرون نیامدند.
بعد از مدتى ، یك دفعه باز صداى شیهه اسب ابا عبداللّه را شنیدند، خیال كردند كه حسین براى بار سوم آمده است تا با آنها خداحافظى كند، ولى وقتى كه بیرون آمدند، اسب بى صاحب اباعبداللّه را دیدند.
دور اسب را گرفتند، هر كدام سخنى با این اسب مى گفت ، طفل عزیز اباعبداللّه مى گفت :
- اى اسب ! من از تو یك سؤ ال مى كنم : آیا پدرم كه مى رفت با لب تشنه رفت ؟ من مى خواهم بفهم ، كه آیا پدرم را با ((لب تشنه )) شهید كردند یا در دم آخر به او یك جرعه آب دادند.
در اینجا روضه اى منسوب به امام زمان است كه خطاب به حسین (ع ) مى گوید:
- جد بزرگوار! اهل بیت تو به امر شما از خانه بیرون نیامدند اما وقتى كه اسب بى صاحب را دیدند، موها را پریشان كردند و همه به طرف قتلگاه تو آمدند.(87)(88)
 

زید بن على و مسئله امامت

((زید بن على بن الحسین )) برادر امام باقر (ع )، مرد صالح و بزرگوارى است . ائمه ما او و قیامتش را تقدیس كرده اند. در این جهت اختلاف است كه آیا زید خودش واقعا مدعى خلافت براى خودش بود یا این كه امر به معروف و نهى از منكر مى كرد و خودش مدعى خلافت نبود، بلكه خلافت را براى امام باقر (ع ) مى خواست .
قدر مسلم اینست كه ائمه ما او را تقدیس كرده و شهید خوانده اند. در همین كتاب كافى هست كه : مضى واللّه شهیدا. او شهید از دنیا رفت .
منتهى صحبت اینست كه آیا خودش مشتبه بود یا نه ؟ روایتى كه اكنون مى خوانیم دلالت مى كند بر این كه خود او مشتبه بود. حالا چطور مى شود كه چنین آدمى مشتبه باشد مطلب دیگرى است .
مردى است از اصحاب امام باقر (ع ) كه به او ((ابوجعفر اءحول )) مى گویند. مى گوید:
زید بن على در وقتى كه مخفى بود دنبال من فرستاد. به من گفت :
- آیا اگر یكى از ما قیام و خروج كند تو حاضرى همكارى كنى ؟
گفتم : اگر پدر و برادرت قبول كنند بله ، در غیر این صورت نه .
گفت : من خودم قصد دارم ، به برادرم كارى ندارم ، آیا حاضرى از من حمایت كنى یا نه ؟
گفتم : نه .
گفت : چطور؟ آیا مضایقه از جانت دارى درباره من .
گفتم : انّما هى نفس واحده فان كان للّه فى الارض حجه فالمتخلف عنك ناج و الخارج معك هالك و ان لا تكن للّه حجه فى الارض ‍ فالمتخلف عنك و الخارج معك سواء.
من یك جان بیشتر ندارم . تو هم كه مدعى نیستى كه حجت خدا باشى . اگر حجت خدا غیر از تو باشد كسى كه با تو خارج بشود خودش را هدر داده بلكه هلاك شده است و اگر حجتى در روى زمین نباشد، من چه با تو قیام كنم و چه نكنم هر دو على السویه است .
او مى دانست كه منظور زید چیست . مطابق این حدیث مى خواهد بگوید؛ امروز در روى زمین حجتى هست و آن حجت برادر توست و تو نیستى . خلاصه سخن زید این است كه چطور تو این مطلب را فهمیدى و من كه پسرم پدرم هستم نفهمیدم و پدرم به من نگفت ؟ آیا پدرم مرا دوست نداشت ؟
واللّه پدرم این قدر مرا دوست مى داشت كه من را در كودكى كنار خودش بر سر سفره مى نشاند و اگر لقمه اى داغ بود براى اینكه دهانم نسوزد آن را سرد مى كرد و بعد به دهان من مى گذاشت .
پدرى كه این مقدار به من علاقه داشت كه از این كه بدنم با یك لقمه داغ بسوزد مضایقه داشت ، آیا از اینكه مطلبى را كه تو فهمیدى به من بگوید تا من بر آتش جهنم نسوزم مضایقه كرد؟
ابوجعفر اءحول جواب داد: به خاطر همین كه تو در آتش جهنم نسوزى به تو نگفت ، زیرا مى دانست اگر بگوید تو امتناع مى كنى و آن وقت جهنمى مى شوى . نخواست به تو بگوید براى اینكه سركشى روح تو را مى شناخت ، خواست تو در حال جهالت بمانى كه لااقل حالت عناد نداشته باشى . اما این مطلب را به من گفت براى اینكه اگر قبول كردم نجات پیدا كنم و من هم قبول كردم . بعد مى گوید گفتم :
- انتم افضل ام الانبیاء. شما بالاترید یا پیامبران ؟
جواب داد: انبیاء
- قلت یقول یعقوب لیوسف : یا بنى لا تقصص رؤ یاك على اخوتك فیكیدوالك كیدا.
گفتم : یعقوب كه پیغمبر است به یوسف كه پیغمبر و جانشین او است مى گوید:
- خوابت را براى به برادرنت نگو.
آیا این براى دشمنى با برادران بود یا براى دوستى آنها و نیز دوستى یوسف ، چون او برادران را مى شناخت كه اگر بفهمند یوسف به چنین مقامى مى رسد از حالا كمر دشمنیش را مى بندند. داستان پدر و برادرانت با تو، داستان یعقوب است با یوسف و برادرانش .
به اینجا كه رسید، زید دیگر نتوانست جواب بدهد، راه را بر زید به كلى بست ، آنگاه زید به او گفت :
- اما و اللّه لان قلت ذلك ، حالا كه تو این حرف را مى زنى ، پس من هم این حرف را به تو بگویم :
- لقد حدثنى صاحبك بالمدینة . صاحب تو - صاحب به معنى همراه . در اینجا مقصود امام است . امام تو یعنى برادرم امام باقر (ع ) - در مدینه به من گفت :
- انى اقتل و اصلب بالكناسة . كه تو كشته شوى و در كناسه كوفه به دار خواهى شد. و ان عنده لصحیفة فیها قتلى و صلبى . و او گفت كه در یك كتابى كه نزد اوست كشته شدن و به دار كشیده شدن من هست .
در اینجا زید كاءنّه صفحه دیگرى را بر ابوجعفر مى خواند زیرا یك مرتبه عوض مى شود و نظر مردم را تاءیید مى كند. پس اول كه آن حرفها را به ابوجعفر مى گفت خودش را به آن در مى زد، بعد كه دید ابوجعفر اینقدر در امامت رسوخ دارد با خود گفت : پس به او بگویم كه من هم از این مطلب غافل نیستم ، اشتباه نكن من هم مى دانم و اعتراف دارم ، و آخر جمله بر مى گردد به این مطلب كه من با علم و عمد مى روم و با دستور برادرم مى روم . تا آنجا كه ابوجعفر مى گوید:
یك سالى به مكه رفتم و در آنجا این داستان را براى حضرت صادق (ع ) نقل كردم و حضرت هم نظریات مرا تاءیید كرد
 

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :